تك ملودي عاشقانه زندگيم

..........!!!

گاهی وقتا که دلم میگیره و بغض میکنم دوست دارم خدا از اون بالا بیاد پایین اشکامو پاک کنه دستمو بگیره بغلم کنه بهم بگه خیلی غم داری؟ بیا بریم ...... !!!!!! ...
23 آذر 1391

و این بحر طویل است...

  عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی... ع...
27 آبان 1391

اللهم عجل لولیک الفرج

                                                           مهدی جان سئوالی ساده دارم از حضورت .... من آیا زنده ام وقت ظهورت .....  اگر که آمدی من رفته بودم .... اسیر سال و ماه و هفته بودم ..... دعایم کن دوباره جان بگیرم ..... بیایم در رکاب تو بمیرم بر چهره پر ز نور مهدی صلوات ..... بر جان و ...
23 مرداد 1391

امير عباسم

            سلام پسر شيطون جيگرم من از امروز يعني 17/10/1390 روز شنبه كه تو تقريبا (9) ماه كه تو دل مني تصميم گرفتم كه خاطراتت رو اينجا بنويسم وعكساتو اينجا بزارم تا وقتي بزرگ شدي اونا رو بخوني و بدوني كه من چه حس خوبي نسبت بهت داشتم . عسلكم اگه بدوني كه هنوز نيومده چقدر دوست دارم و عاشقتم وميخوام همه چيزاي خوب زندگيم مال تو باشه كه.........***   پسرك قشنگم الان كه دارم اينا رو برات مينويسم قرار تو  ١٩ روز ديگه اگه خدا بخواد تو بغلم باشي عزيزم حس غريبي دارم ولي با آرامش به انتظارت نشستم كه زود تر ببينمت آخه هنوز نيومده دلم برات خيلي تنگ .... ...
23 مرداد 1391

حرف دل

         سلام عشق آسموني من ديدي ماماني دوباره دلم برات تنگ شد آخه مگه ميشه فراموشت كنم عزيزم با رفتننت يه تيكه از وجودم و با خودت بردي ديدي كه چقدر بي تابي كردم چقدر گريه كردم حتي با خدا هم قهر كردم ولي وقتي آروم تر شدم و خوب فكر كردم ديدم خدا خيلي دوست داشت كه زودي بردت پيش خودش آخه ماماني تو مريض بودي اگه ميموندي خيلي اذيت ميشدي عشقم اونوقت منم ذره ذره آب ميشدم نميدونم اصلا چرا اينجوري شد امتحان بود به صلاحم نبود لياقتش و نداشتم .... من كه از دركش عاجزم ولي بازم خدا رو شكر ميكنم بازم از خداي خودم سپاسگزارم كه اين فرصت و بهم داد كه 9 ماه باهام باشی حست كنم از وجودت تو وجودم لذت ببرم باهات حرف...
23 مرداد 1391

دلم خیلی گرفته

         وای عزیز مامان سلام نفسم امشب خیلی دلم برات تنگ مامانی اگه بدونی چه حالی دارم  دوس دارم فقط گریه کنم امروز بقیه وسایلاتم از اتاقت برده شد وقتی اتاق خالی رو میبینم وقتی بقیه رو با بچه هاشون میبینم ای خدا همش یاد تو می افتم هر وقت خیلی حالم بد میشه میام تو وبلاگت یه خورده آروم میشم مامانی میگن بچه های کوچولویی که از دنیا میرن اون دنیا شفاعت پدر و مادرشون میکنن وحضرت فاطمه خودشون بچه ها رو بزرگ میکنن الهی که من قربون اون پاکیت برم پسرم بازم اول به خدا سپردمت بدشم به بابا بزرگت که شهید شده میدونم جات خیلی خوبه ازت میخوام واسه مامانت خیلی دعا کنی عشقم میبوس...
23 مرداد 1391